
قاضي محکمه اول را آنقدر جوان بودم كه نه آن زمان مي شناختماش و نه اين روزها اسمي از او در ذهنم مانده است با اين همه اما به دستورش پنج سالي تعليق و معلق ماندم تا بزرگتر شدم و شوری دیگر و قاضي دیگر از راه رسيداما اينبار قاضي آنقدر جوان بود كه باور نمي كردم همه چنين بشناسند او را و تا اين اندازه شهره شهر و چهره عالم باشد.
قاضي قلم بود و از قضا قله اوجش نيز قطعه قطعه كردن قلمهاي سرزمين من شد. هربار در خانهاي را ميبست و صاحب خانهاي را به چوب چراي خويش چنان ميزد كه ناي برخاستن نميماند و اين روزها هر آنكه برپاي مانده و خانه اي هنوز دارد تا در آن قلم بزند ردي از تازيانه قاضي مانده هنوز روي شانه اش.
ما لاغر تر ميشويم و قاضي پروارتر. ما سربه زير تر ميشويم و قاضي گردن اش فرازتر. ما كابوس و هراس داريم در مسير زندگي ،قاضي ناقوس و جرس دارد براي توقيف زندگي . ما قلم و قلب داريم قاضي تا دلت بخواهد اختيار قلع و قمع.
شدهاست عين "ملا آق سعيد" ، اذان گوي محله كه صبح ها اذان ميگويد و چون اذان ميگويد معتبر محله است و آبرويش با آبروي دين گره خورده است و كسي نمي تواند آنگاه كه او بدخلقي مي كند و رو ترش مي كند بگويد: " هوي حاجي آرام". هيچ كس جرات اشاره به ابروي بالاي چشم حاجي را ندارد و او با يك اذان صبحگاهي، مجوز چند وعده نماز ريا را دارد و شهر را به زعم خويش پارو مي كند از اراذل و اوباش و قماشي كه نميپسندشان. آخر براي او" قمه" و "قلم" هيچ فرقي نمي كند و سالهاست كه صاحبان اين هردو را با استناد به قانون اقدامات تاميني قلع و قمع مي كند.
زن كه باشي باز ماجرا فرق ميكند و باز قصه دیگری غصه ات ميشود . به آني خود را عريان در برابر مردي خيره مي بيني و خيس خيس مي شود پيشاني بلندت از شرم اين عرياني ناگزير.
چه شد؟ خدايا؟ من كه دكمه و يقه و گره روسري نگشوده بودم ، پس چرا لخت و عور و بي لباس و وقيح نشستهام مقابل مردي كه نمي شناسمش؟ حتما يك لحظه روح شيطان در من دميده شد و من بي اختيار لباس از تن در آورده ام و اين جنس و جسم لعنتي و هورمون هاي كذايي را من كه نمي شناسم لابد نفهميدم يا نتوانستم و از پس شان بر نيامدهام و به حيواني مانند شدهام كه به ميل درون بيش از عرف بيرون نيل ميكند.
اما من محكمتر از اين حرف ها بودم. حالا چه شد كه بي هيچ تنپوشي نشسته ام رو به روي قاضي ؟ سرم داغ مي شود و تنم سوراخ سوراخ نگاههاي مردي است كه چشمهايش را كنده است و گذارده اين دو چشم هيز و تيز روي تمام تنم راه برود و زخم كند پوستم را.
ناگهان به خودم ميآيم و آسمان محكمه رها ميكنم و مي دوم سمت لباسهايم. آخر من نميخواهم چشمهاي اين مرد دو دو بزند روي تني كه دوستش دارم. با سرعتي عجيب كه براي همه همجنسان زنم آشناست، خودم را جمع و مچاله ميكنم و دو دست دور تنم حلقه مي كنم تا بيش از اين نچرد چشمي چنين بر چرم تنم . تا دستم مي رسد به لمس تن و كشيدن حصار، تازه ميفهمم كه من عريان نيستم بلكه عريان ديدهمي شوم. زير رگبار نگاه مرگبار مردي كه از آدم فقط عورتاش را ميشناسد و از زن فقط جنسيتاش را. قصه نيست اينها و غلو غصه هم نيست. بايد زن باشي تا بفهمي وقتي در امتداد نگاه چندش آور چشمهاي هيزي ، لرزش ناگهاني بر تن ات مي افتد يعني چه؟ و چرا با آن همه يال و كوپال و تنپوش ضخيم، ناگهان خودت را لخت و عور احساس مي کنی و وسط محكمه سرت ميخ زمين مي شود و نگاههاي قاضي نيز درست عين چكشقضات بر آن كوبيده ميشود.
من براي هر آنچه كه احضار شده بودم پرسش نشدم، اما براي تمام آنچه كه احضار نشده بودم چرا؟ او بايد جثه ريز از پشت ميز بالا مي كشيد تا حاليام كند كه:
"مي داني گزارشي داريم از همين قلم به دستان زن كه در هفته با سه مرد زنا مي كنند؟"
نه نميخواهم بدانم اما او رضايت نميدهد و مو به مو ميشكافد قصه بافته شده در قسمنامه خيالياش را تا كم نياورد از وقاحتي كه يك مرد ميتواند در برابر يك زن داشته باشد. دلم برايش ميسوزد چون در عين حال كه چشم از چشم بر نمي دارد تا قدرتمند و بي شرم تشريح كند كه جنس ما كثيف است مدام و مكرر دو كتفاش را تكان تندی مي دهد چنان كه گويي اين تيك عصبي را با تيك تيك ساعت هماهنگ كرده باشد. هيكل كوچك اما گوشت آلودش ترحم برانگيز ميشود آن سوي صندلي بزرگ قضاوت.
جلسه اول و دوم و سوم را با وكيل وچند همراه بودم و حالا خنده ام ميگيرد از اينكه براي من شنيدن كلمه "زنا" دريك جمع مردانه چقدر دشوار بود براي او اما تكرار چندين بارهاش چه آسان. بغرنج تر از آن بودم كه با جنسيتم كنار آمده باشم تا چه رسد به آنكه در مقابل چند مرد به جاي پرسشگري از آنچه كه مرا به آنجا فرا خوانده بود مدام از رندي زنان و زنباره گي مردان بگويد و در عين حال از وظيفه دشوار خود براي ايجاد تامين امنيت اجتماعي و هنوز نفهميدم اينها چه ارتباطي به من و قلم و قاضي و قضاوت داشت . آنچنان كه هنوز هم درنيافته ام كه چرا آبروي او با دين گره خورد و چرا هيچ كس جرات توقيف بلندگوي اذان گوي محله را ندارد وقتي خود او بعد از هر اذان صبح به جاي حرف از نماز حرف از زنا ميزند.
من كاري به اين ندارم كه آيا آنچه در مغز مي گذرد ناشي از عمل پنهان به آن است يا نه و هرگز مثل خود اين جماعت بي گدار و بي معيار انگ و ننگ نميچسبانم به پيشاني اين جمع اما خوب مي دانم كه او با هر زني تنها در اتاق بنشيند ايمان هم اگر داشته باشد عنان زبان ندارد. براي همين است كه ناگهان وهم برت ميدارد كه لباس بر تن نداري و آن لحظه آرزوي مرگ مي كني. حالا يا خودت داري را در زندان براي خودت برپا مي كني و ميميري يا آنقدر ياغي ميشوي و مي غري كه ناگهان سرت به جسم سختي اصابت مي كند و جان مي دهي و بعد قاضي ميماند و يك بلندگوي کذایی و کهنه كه هنوز از درخت پير شهر آويزان است و گوش مجلس در راس هم اگر از صدای دلخراش اش آزرده شود باز هيچ كس جرات حتی "توقيف موقت" این بلندگو و آن بلبشو را ندارد.
دخترهايي كه پشت لبشان سبز است و ابروهاي نامنظمشان سمفوني بلوغ و باكرگي و بيهراسي است ، يكي يكي گرد هم جمع ميشوند. آرام آرام به هم مي رسيم چنان كه گويي قرار است انقلابي بزرگ گوشه همين حياط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نيمه تمام دبيرستان رقم بخورد .حواسم را خوب جمع مي كنم كه مبادا كسي گوش غريبهاش را جايي گوشه ميدان مبهم گردهمآيي كوچك ما انداخته باشد. چانهبند مقنعه هاي سياه و بلند را تا روي لب بالا كشيدهايم تا در عوض گلولهاي از جعد موهاي پريشان بپاشد روي پيشاني مان و به زعم خويش ويران گري كردهباشيم در نظم و نظامي كه ناظم چيد و ما فرمانبردارش نبوديم.
دبيرستان دخترانه "آزرم" بود و آز ما براي سركشيهاي همواره. شايد اگر مقنعه و قباي بلندمان نميدادند ما سركشي ميكرديم براي داشتن همان حجاب خاكستري كه اين قانون طبيعت و جامعه است براي سرك كشيدن به آن سوی حصار و دست يازيدن به هر آنچه كه دست از آن كوتاه است. خاكستري روپوشهاي گشادمان را ابايي از خاك خرابه حياط پشت مدرسه نبود و چمپاتمه نشستيم روي زمين سرد و گرم صحبت شديم:
شرط اول اين شد: هر آنكه "دوست پسر" دارد، حق ورود به گروه ما را ندارد. اسم گروه را هم گذاشته بوديم " مرگ سياه" و بعد كه سالي بزرگتر شديم و كتاب و انديشه هم دخلي در سركشيهايمان يافت به " خرمگس" تغيير نام يافت شناسنامه گروهي كه همه دخترانش خواسته يا ناخواسته شرط همصدايي را حذف رابطه عاشقانه پنداشتند.
بناي اول را كج گذاشتيم و تا آخر همه به هم دروغ گفتيم و دلمان اگر مي تپيد براي حسي مبهم هيچ به روي خودمان نميآوريديم تا مبادا از غلظت غرور كذايي مان كاسته شود. قلدري مي كرديم به اقتضاي سن و صحنه حضورمان در جامعه و به خيال خويش پسرها را غريبه مي پنداشتيم و لرزيدن دست و دل در برابر جنس مخالف را مخالف اقتدار دخترانه. هركه قطر كتاني سفيد و يغوراش بلند تر، اقتدارش بيشتر و هر كه يك تيغ موكت بري يا چاقوي خوش دست ضامن دار هم در ته كوله پشتياش داشت، بيشك شهره تر. كم كم سهراب و شاملو و لوركا و شريعتي و ماركز باقي صاحبان و خالقان كلام آمدند و آرام آرام دفترچههاي عقايد جايش را با پاكت سيگار و چاقوي ضامن دار و باقي ابزار و آلات بدلي انكار جنس دخترانه عوض كرد و بعد ديگر نفهميديم چه شد كه حتي از همان دفترهاي عقايد هم خجالت كشيديم.
باري اين يك تصوير كمرنگ از فراز و فرود پررنگ دختران همكلاس من است در سالهاي نخست دهه هفتاد كه نميخواستند دخترانگيشان در ماتيك و آينه و رژهاي دلفريب گونه و لب خلاصه شود. كارهاي نبوديم در كج گذاشتن بناي اعتراضمان و از همان روز تا به امروز مدام در بزم و عزم زنانه مان، بازهم همان بناي كج است كه بالا ميرود و هي زنانه مردانه مي كنيم و گاهي براي نمايش اقتدار به مردان نداشته خويش مي باليم و اينكه استقلالي بي نظير را خود سبب ساز شده ايم و بي مهريه و حقوق ماهانه و پول توي جيبي و و چه و چه اينك سرپا ايستادهايم غافل از آنكه اين سرپا ايستادن جز سستي استخوان و شكستن ايمان و دشواري راه هيچ نداشت.
اينجا و اين خانه كه روي شانههاي من است بيش و پيش از آنكه براي تغيير و نجات جهان باشد شايد خلوتي شد براي تغيير و نجات خودم تا شايد به اين باور از پيش گفته جامه عملي بپوشانم و تخت شود خيالم كه راه تغيير و نجات جهان از راه تغيير و نجات خودمان مي گذرد ورنه ما را چه توان براي نجات جهاني كه خود از اساس كج و معوج چيدهايم بنايش را. آن روزها گوشه دفتر عقايد را با خط كش و خودنويسهاي خوشرنگ، خطهاي صاف و مورب مي كشيديم و دلربايش ميكرديم براي نوشتن و چپاندن هر آنچه در چنته داشتيم و امروز خانههاي ديجيتالي را رنگ و لعاب مي كنيم براي همان كار. از بخت ياري ماست شايد كه همان بناي كج را هم انگار بالاتر و بالاتر ميبريم. قبول دارم كه به خطا به خلوت آمدم و زنانه نويسي مي كنم و گاهي نيز مظلوميتم را بر فرق سر مردان ميكوبم اما اين همه من نيست و من به اين نيمه گمشده ام نيازمندم. تو به خلوتم ميآيي و به ساختن دعوت ميكني و بي مصرف نيافتادن را انذار مي دهي . باز من بيتابي ميكنم و ساختن را كار خانه بدوش يك لاقباي دور افتاده از خانه نميدانم و باران هم به پاس گفته بجاي تو مي بارد اما بي تاب تر از من او حتي حوصله نوازش هم ندارد و كلمه را چون بر زبان مردانه جاري شده تفسيري تلخ مي كند و پس مي زند و من مي روم درست سر جاي اولم در گوشه حياط دبيرستان .... آرام آرام به هم مي رسيم چنان که گويي قرار است انقلابي بزرگ گوشه همين حياط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نيمه تمام رقم بخورد ....با اين تفاوت كه اينجا از ناظم و نظام و التزامش خبري نيست اما تا دلت بخواهد ما خودمان پيچ و تاب خوردهايم ميان داشته ها و نداشتههاي همه اين سالهاي خويش و معلوم نيست چندسال ديگر به دفترهاي عقايد اين سالهايمان با پيشاني خيس نگاه ميكنيم.
مي بيني چه جماعت پيچيده و بغرنجي هستيم؟ ما در همين چهار ديواري كه هنوز برج و باروي قدرتمان هم نيست و جملگي رانده شدگانيم تاب بيقراريهاي هم را نداريم و جاي نقد و نيش را هم هنوز خوب بلد نيستيم و با پشتك و وارو هم نمي شود اسم اين سم مسموم عدم تحمل و "بی تابی "را عوض كنيم و پز بدهيم كه ما داريم در همين نقدها ساخته مي شويم . نه ما انگار داريم آوار مي شويم. هرچه فكر كردم بعد از باران و ياران ديگري كه آمدند و نقد و نقبي نوشتند و رفتند و هنوز نمي دانم كه باز ميآيند يا نه، مي بينم كار ما نيست ساختن و آباد كردن اين جهان ويران مگرآنكه اول آبادي خويش را از اين ويراني بغرنج دريابيم و به گمانم ما به دوره كردن خويش نيازمندتريم تا بيش از اين دور نیافتیم از جهان درون مان.
بيشك در قاموس زن و مردي كه پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذياني بيش نيست "زير باران با زن خوابيدن" . حتما پردهها حسابي از خجالت پنجرهها درآمدهاند و نگذاشتهاند احيانا آفتاب و آميزش، در سوز و سوزش شكل گيري نطفه ناخواسته " نسل من" با هم شريك باشند . آفتاب كه خوب است مهتاب هم كه بخواهي نخواهي بيدار ناگزير ميدان همآغوشيهاي شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز اين پنجرههاي "بسته" به روي" بستر" را بفهمد.
حاضرم شرط ببندم كه رقص و رايحه باد هيچ نقشي در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هيچ برگ و گلي گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز ميمانست اگر احيانا كسي آن وسط ميان وظيفه دشوار همخوابگي، هوس ياس و نرگس به سرش ميزد و دلش خنكاي چمن ميخواست و بعد داغي تن. اصلا "تكليف" بود انگار و خداي شان نيز آن بالا، درست عين معلم، منتظر نهماه بعد ماند تا خط بزند اين مشق خوش غلط را.
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشبتان فقط چند گرم ناقابل كمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همين جنس نابرابر نيز برشانه شهنههاي شهر سنگيني كرد. با اين همه اما گمان نكنيد به نوشته شدن بر صفحه ناصاف سرزمينم پشيمانام. نه! نگرانم مبادا ندانيد كه اصلا مشق آن شب شما براي همين خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط هاي نشسته روي صورتم را بخوريد. خب شما چه مي دانستيد بازي بيزاري جامعه از جنس دوم را ؟ ژنهايتان كه به آژانهاي ژندهپوش اين عصر آشنا نبودند تا يك طوري در هم آميزند كه من پسر زاده شوم و نه دختري كه گردن فرازياش، گردن تان را كج كند ميان در و همسايه. پس گردن بالا بگيريد كه من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نيستم. يك دشت پر از اسب رميده پيش روست.
به ارغواني مانندم كه اگرچه نفسام پس پسك ميرود از بس كه گردن دراز كردهام تا يال و بالم بيرون كشم از سكون و ماندن اما خسته راه نيستم. ميان همجنسان ديگرم كه در هر دم نداشتههايمان را فرو مي بلعيم و در هر بازدم ، دستآوردههاي خويش را به دشت ميبخشيم. حالا هزار شكارچي و دام هم بيايد پي مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟
درست است كه خط خوردهايم ما اما ديگر تمام شد آن روزها كه تب مي كرديم و داغ ميشد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل مي نشست از حجم سنگين دو گلوله گناهوارهاي كه با خود بر سينه يدك ميكشيديم. ديگربراي پنهان كردن اين دو عقاب روي سينه، دختران دشت شرم نميكنند و دوكتف استخواني را به دوسو خم نمي كنند و قوز نمي كنند و انحنائي عبث را بر قامت خويش صليب نميكشند. عقابها ميرقصند در دو سوی سینه و يال بلند "اسب تمنا" نيز موج مي گيرد بر پيكره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن ميشود و شرم نيز تنها به گاه لمس و نياز پاك و ناب، گونه سرخ و داغ ميكند ورنه شرم واقعي براي آناني است كه اگرچه در سالنامه، روزي را به نام زن سند زدهاند اما يك نيمروزهم زن را برابر با نيمه مردانهاش تاب نميآورند و مدام خط ميزنند.
اگر من زن ام، همه روزهايي كه به نام من است پیشکش همه مرداني كه فكر ميكنند براي داشتن و ديدن كودكم بايد منتظر لطف و منت بيكران مردانه شان باشم، اگر من زنم همه روزهايي كه به نام من سند خورده پیشکش به آناني كه من بايد براي چادر و چكمهام به "چه كنم" ، "چه كنم"، افتم تا مبادا دين نداشته مردان شهرم با نيش باز و پاي نازي برباد رود، اگر من زنم روزم پیشکش به آناني كه چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد بايد اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصيل و هزار و يك كار و بار ديگر نيز با امضاء و اراده مردانه آنان برايم ممكن شود، اگر من زنم ، روزم پیشکش به آناني كه خون بهاي شان برتر است و خونبهاي يك جان كامل من برابر است با ديه ناكارآمد شدن و زار شدن تنها ابزار مردانگي شان. اگر من زنم همه روزهایم پیشکش مردانی که ...اما در عوض بگذارند ما و باقي مرداني كه فكر نمي كنند تنها کمی وزن اضافه مي توانست حقوقمان را برابر كند، عين آدم كنار هم زندگي كنيم و آنگاه همه روزهاي عالم به نام مان باشد؛ روز آدم.
خواندن اين نامه از حوصله تان خارج است . مخاطبش بزرگتر كه شد مي خواند من هم اگر نمي نوشتم آرام نميشدم ، از چمن و گلهاي سفيد و ريزش هيچ نمي فهميدم . پس ببخشيد و بگذريد.
همه مادرها نه ماه انتظار ميكشند تا كودكي از بطنشان بيرون بيايد و متن زندگي شان گرمي نابي بيابد من ولي شش ماه انتظار كشيدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم كه دوگانه شدهام و ميهماني ناخوانده در دل دارم.از من بدت نيايد نازنين آخر خودم هم كودك بودم و مست بازي. چه ميفهميدم اگر سرماه خون سرخي كشاله زني را داغ نمي كند اين يعني داغ شدن درونش از نفسهاي حيات موجودي ديگر. ذوق ميكردم كه از شر اين پديده پيچيده حيات زنانه چند ماهي رهيدهام و ميتوانم درختها و ديوارها را بي هيچ دردسري سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخي يا جدي هم ميگفت : "هي! تو بايد بروي دكتر آخر به گمانم من زندگي را تثبيت كردهام" مي گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازي نازي كه شروع كرده بوديم و بالا تا پايين آن زندگي دونفره را معصومانه و شيطنت وار به طعنه و طنز مي گرفتيم.
ولي شوخي شوخي همه چيز شمايل جدي گرفت.شوخيهاي پدرت را باور نميكردم لگدهاي تو را هم باور نميكردم اما درب آهنين كه با لگد باز شد دانستم بازجو شوخي ندارد. سراغ نداشتم در دنياي كوچكم كه زني خبرباردارياش را زبان يك بازجو باور كند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سيبي هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذيه تلف شويم و او رسواي جماعت شود.
آخر من براي تو چه بايد ميگفتم پسرك نازنين؟ خودم هم نميفهميدم چرا بايد براي چاپ چند شبنامه و نشريه دوصفحهاي زير زميني توي يك سلول يك نفره با يك دختر موسياه ديگر اسير باشم و پدرت نيز چند سلول آنطرفتر مجبور شود ماجراي "تثبيت زندگي" و توقف قاعدگي و احتمال بارداري زن را به بازجو بگويد تا از او كمي مهرباني براي من و تو گدايي كند. حتما گردن از مو باريكترش ناي سرسنگيناش را نداشت وآن لحظه كج شد كلهاي كه ميخواست جهاني را كلهپا كند تا به بازجو بگويد كه زن و كودكش نيازمند ميوه و محبتاند.
ميدانم برايت خنده دار است . بخند نازنينم بخند به ما كه هنوز قاعده زنانگي را از لاي كتاب علوم تجربي و زيست شناسي سالهاي دبيرستان بلد نبوديم آنوقت ميخواستيم قاعده سياست برهم ريزيم و زيستي دگرگونه براي بشريت رغم زنيم.
فرمول ساده شكل گيري تو در بطن را جدي نگرفتيم اما فرمول پيچيده سياست ورزي و ماندگاري جماعتي در متن قدرت را چنان جدي گرفتيم كه به جاي نوزده سالگي كردن و بيست سالگي كردن، صدساگي مشروطه به رخ مردان سياست مي كشيديم تا در گوشه شهري دور، احساس بطالت خويش به نسيان بسپاريم.
مي داني پسركم هر چقدر سر انگشت هم قرض ميكردم ميرسيدم به اينجا كه مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشك نشده تو بايد شكل گرفته باشي و مگر ميشود شتابي چنين در كتاب قطور ادعاي ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زماني جدي گرفتم كه ديگر سه ماه از جدي گرفتن تو براي نفس كشيدن و لگدزدن و اعلام حضور كردن گذشته بود. خبر كه از طريق پدر اما با زبان بازجو رسيد به سلول ما همبندم خوب ميفهميد معني نخواستنم را و هرگز سرزنشم نميكرد كه نقشه قطع كردن شريانهايحيات تو از حيات معصومانهام را در گوشه همان سلول حقير و دور از چشم بازجوهاي كبير بكشم تا تو نيايي و بازيچه اين بازيگران نشوي. هم بندم زن بود و كم سن و سال تر از من اما خوب ميفهميد دليل علمي و طبيعي اصرارم براي تكرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهايت خلاصي يافتن در ليوان پلاستيكيچاي را.
ليلي زيباترين همراه روزهاي نازيباي زندگيام بود آنگاه كه پشت به ديوار ميكرد و باصداي بلند عربده ميكشيد و لودگي ميكرد تا مبادا پيشانيام خيس شود از عرق شرمي كه به گاه پناه آوردن به ليوان پلاستيكي، داغم ميكرد. هنوز رويش به ديوار و دهانش تا بناگوش باز بود كه من ليوان حاصل خلاص شدنام را سرزير سطل زباله گوشه اتاق ميكردم تا از بوي تند عذاب آورش خلاصي يابيم.
فكر ميكني اينها قصه چندسال پيش است ؟ نه نازنينم من كودك روزهاي انقلابم و اينها همش مال دهه هفتاد است و حتي نه دهه شصت. ميبينيعزيزكم چه كولاكي كرده بوديم من و ليلي در اتاقكمان با خام خيالي و خوش خيالي خوشايندي كه به زعم خويش ميخواستيم بشريت را نجات دهيم؟حالا بشريت توي آن سلول پرت در يك سطل زباله فلزي با نايلون پلاستيكي سياهي كه از گوشههاي دهان گردش آويزان بود به ما دهن كجي ميكرد. بشريت از بوي تند و تهوع آور ليوان پلاستيكي چاي گوشه اتاق مي خنديد.
بشريت به انحناي كمر من كه قوز كرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شدهام را چارچنگولي چسبيده بودم تا از دهنم بيرون نزند ميخنديد. به دودل بودنام از بيرون كشيدن بربري اضافهاي كه حالا با بوي تند چاي و ادرار در سطل و نايلون سياه، سمفوني گند و گرسنگي من بود مي خنديد تا بلاخره ليلي دست به كار ميشد و ناني خشك از آن مجموعه خيس و تهوعآور بيرون ميكشيد و من سق ميزدم و او يك دل سير ميخنديد و ميخنداند. با صداي بلند.آنقدر بلند كه نه لگدهاي تو را جدي ميگرفتيم و نه لگدهاي بازجو به در را.
قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد كه به در زد ما هم بايد با سه سوت، اول چشمبند را مي بستيم بعد چادر گلگلي را سر ميكرديم و دست آخر پشت به در مينشستيم . اما نان با طعم تند ادرار را كه بالا بزني پوستت ديگر كلفت ميشود و هيچ يك از اين كارها را نمي كني. درست صورت به صورت بازجو ميايستي رو به در بلند بلند ميخندي آنقدر بلند و آنقدر كشدار كه بعد هيچ كس صداي هق هق گريه هاي كشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدي نميگيرد به جزمعده خودت كه دوباره ويران مي كند درونت را. تو هم كه مراعات نكن و هي لگد بزن. از وقتي هم كه فهميدي نقشه نيامدنت را با همراهي ليلي كشيدهام ، كشدار تر شده بود لگد هايت.
ليلي ميگفت حتما با اين وزن سنگين من كه هي روي شكمت بالا و پايين پريدهام ديگر جاني برايش نمانده طفلي. ولي تو جان داشتي و هي التماس ميكردي . من نميخواستم شكمم بالاتر بيايد از تصور اينكه پستان در دهان كودكي كنم و عين پستانداران شيرده انجام وظيفه كنم چندشم ميشد و مدام سر به ديوار ميكوفتم تا زودتر خلاصم كنند تا من خودم را از تو خلاص كنم. ميداني چه سخت است اعتراف بر اين بيرحمي؟ از من بدت نيايد . خوب گوش كن نازنين ام.
مهر آزادي را كه نشاندند كف دستمان، گمان نكني كه يك راست رفتيم خانه. نه، ليلي پا به پاي من آمد تا اول يك راست برويم ميوه فروشي نزديك زندان شهرباني. آخر اين هوس كوفتيام را نميدانستم چه كنم . دلم شليل سرخ ميخواست . باور ميكني من و ليلي تا همين چند سال پيش هم نمي دانستيم كه قصه آن روز ما و شليل سرخ همان ماجراي معروف "ويار" زن باردار است؟ ميبيني چه ساده بوديم . فكر ميكرديم اثر زندان است و ليلي هم با همين اصرار و تكرار من ويارش گرفته بود و دست بردار نبوديم. چادر گل گلي زير بغل بي هيچ كيف و دفتر و دستك اضافهاي، اول تمام ميوه فروشيهاي شهر را رصد كرديم و بعد مطب تمام پزشكهاي زنان را. آن روز نه شليلي پيدا كرديم و نه دليلي تا دكترها را متقاد كند كه تو نباشي. همه ميگفتند؛ " بزرگ است" ، " جنين نيست"، كودك كامل است" و من تمام آن روز و روزهاي بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام ديوارهاي خانه به اين اميد ميپريدم كه تكه سرخي از تو از وجودم بيرون بريزد و كشالهام را خونين كند و من و تو با هم تلف شويم. نباشيم. آخر پدرت هنوز پشت توريهاي سوراخ ريز زندان بود و من هي زور ميزدم انگشتم از اين توري به زور بخزد آن طرف توري تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و يكهو تنم داغ شود و دلم آرام ولي نميشد. نقطه كوچكي از انگشتم با فشار زياد باد ميكرد به آن سمت توري و همان حجم كوچك با لمس انگشتهاي پدرت داغ مي شد و دلم تا يك هفته گرم بود. بي پناهي مضحكي بود با آن همه پناهي كه فاميل درست ميكنند. تا تو بيايي اما پدرت هم از زندان رهيد . همه ما را در تعليق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعي اما آزاد در حبسي مدرن پس كوچههاي شهر را پرسه زنيم.
پايم به بيمارستان نرسيده پرسههاي بي پروايم كار خودش را كرد و تو بيرون جهيدي . سخت جان شده بودم انگار در نبرد لگدهاي تو به تن نازنين و لگدهاي بازجو به درب آهنين و بازي مضحك اين نهماه نخواستن و ماندن. كسي كه عهد بسته بود پستان در دهان هيچ كودكي نكند و هنوز تن و زنانگيخويش را غريبه مي ديد ناگهان شوخي تلخ درد، زهدانش پاره كرد. سنگ اگر به زير دندانم ميشكست آن دم شگفت زده نميشدم نازنينام! آخر درد دريده بود درون و بيرنم را. نمي فهميدم چرا اين همه اصرار داري كه استخوانم بشكني تا استخوانت سفت كني و بيايي تا بشوي يكي مثل ما كه هيچ خيري از حضور در آشفته بازار بيرون نديده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من كه انگار به وسعت تمام درههاي عالم هم اگر باز ميشد باز كم بود براي جيغ زاري كه هنوز ردش ماسيده در گلوي زخمم.
درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالاي سرم بود حتما و حكما حقيرترين متهم عالم ميشدم. آخر به گمانم بزرگترين لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است كه به هركسي حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس كند و آويزان شود تا كسي يك كاري بكند برايش. و التماس كردم كسي كاري بكند. هر كاري كه نفسم برگردد. ديگر از دهاني كه دردم را داد ميزد شرمگين نبودم و از دهان ديگرم كه انگار شليلي سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه كشيدنهايم بيرون نميجهد نيز خجالت زده نبودم. بيرون جهيدي و من هنوز هم مثل مار به خود ميپيچم از تصور آن دم دشوار و دردمندي كه تيغ در دست هيبت سفيدپوش مردي رقصيد و رندانه فرود آمد و بيرحمانه بريد دريچه تنگ عبورت را تا ميان آخرين فريادي كه سينه و گلويم را خراشيد تا تو بيايي و با اولين گريهات ساز همدردي با درد و فريادهاي مادر كوك كني.
هنوز در فكر اين بودم كه بازجوها بيرحمانه تر زخم ميزنند يا پرستارهاي كشيك ؟ هنوز در سرم سمفوني ناموزون هايو هوارهاي خودم و بداخلاقي هاي پرستاران شب بود و گوش هايم سوت ميكشيد. هنوز تنم مثل گوشت لخمي افتاده بود بالاي همان صندلي سختي كه دو پاي بيجانم را از دو طرف باز نگاه ميداشت. براي آنكه باور كنم اين تن رهيده از يك نبرد نفس گير هنوز جان دارد و جريان، پاهاي آويزانم را نرم تكاني ميدهم كه ناگهان چيزي ميسرد كف پايم و نرم كف پايم را قلقلك ميدهد. سرم پايين تر از پاهايم است روي اين صندلي مضحك جان ندارم كه جنب بخورم. هرچه ميخواهد باشد. وقتي خوشم ميآيد ديگر خيالي نيست كه چه باشد.اما وسوسه مي كشد مرا اگر ندانم چيست كه در اين سراي پررنج ناگهان چون پر نرمي بر پوستم كشيده ميشود و رامم ميكند. سر به سختي برمي دارم از سطح سخت صندلي و گردن دراز ميكنم: دوپاي كوچكي كه انگارماهها در آب خيس خورده و حالا چين خورده و سرخ و چلانده شده است، زير پاهاي من مي رقصد. تو به پشت خوابيده بودي نازنينم و پاهايت درست زير پاهايم در هوا معلق بود ...خوشم مي آمد و مي خنديدم. بلند و كشدار. آنقدر بلند و آنقدر كشدار كه بعد هيچ كس صداي هق هق گريه هاي كشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز جدي نگرفت.
مي پرسي پس عهدم چه؟ كدام عهد؟ ميخواستم همانند پستانداران شيرده پستان در دهان هيچ كودكي نگذارم؟ هه؟ بعدها شده بودم مصيبت عظماي فاميل كه نميدانستند در محافل و مهماني رسمي و جدي چگونه راه دهانم را ببندند و بيصدايم كنند آنگاه كه تو شير مينوشيدي و من انگار كه "مادر هستي" دارد به كودكاش زندگيميدهد، مغرور مي شدم و جيغ ميكشيدم از شعف. هيچ كس باور نميكرد و هيچ كس هيچ وقت در هيچ يك از كتابهاي زيست شناسي و علوم پزشكي هم هيچ فرمول و معادلهاي نيافت ميان شيرنوشيدن تو و شعف ناتمام من كه به جيغي ممتد بدل ميشد و آبرو ميبرد. ناگزير اين ماموريت دونفره ما ميشد ماموريت سه نفره تا هربار پدر حصاري بسازد و پشت اين حصار، تو رندانه از من بنوشي و من مستانه جيغ بكشم و پدر نيز گيج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو كند. مهم نبود ديگران چه ميگويند از اين ديوانگي بيپايان مادري كه به جاي دوسال، نيم سالي هم اضافه جيغ كشيد.
يادت ميآید نازنين آن روز كه كمي بزرگتر يافتمت و بعد نشستيم و درست عين دو تا آدم بزرگ با هم حرف زديم چه با صداي بلند مي خنديدم؟ حالا دانستي كه چرا از رفتن پدرت خنده ام گرفت؟ آخر او زندگي را "تثبيت " كرده بود چون باور داشت دختردشت را كه در و ديوار و كوه بيابان زير پايش حقير است ، بايد زمين گير كرد تا بماند ورنه مردان زيادي را به خود عاشق ميكند و نميماند اما وقتي زندگي را با حضور تو "تثبيت" كرد عاشق زن ديگري شد و رفت و من با صداي بلند و كشدار خنديدم. آنقدر بلند و آنقدر كشدار كه بعد هيچ كس صداي هق هق گريه هاي كشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز جدي نگرفت.
امروز هم با تو حرف زدم هم با ليلي. دوازده سال گذشت ، نه ليلي ميدانست كه معدهام هنوز زخم است و نه تو مي دانستي كه ....
چه خوب که پدرت اینجا را نمی خواند وگرنه خوشش نمی آید از این مظلوم نمایی من.
دست هايم را محكم به سمت لبهاي جامانده ميان دو الوار پنجره ميبرم تا هوس نارس بوسه اش را جايي ميان انگشتهاي تيز و باريكم له كنم و تمنايي را پس بزنم و ببندم آن دهان نيمه باز خواهش را. شايد خوني هم بچكد ، خيالي نيست. لبش از هراس ضرب ميگيرد اما نه تندتر از ضربي كه سينه من از اشتیاق پنهان همان خواهش ممنوع گرفته و لباس نخي خنك تابستانيام را انگار ميرقصاند روي تنم. لبهاي او چون دونخ بيرنگ توي آن همه پيچ و تاب يك صورت بي تاب لاي پنچره ميرقصند. نقشهاي رنگين لباس نخي من نيز درست روي سينه چپم ضرب گرفته اند.
يك نگاه به پنجره خانهات كافيست زن! تا ببيني چه رقصها و رنديها كه دست او و دل تو به راه انداختهاند و سالهايت را همينطور پرهراس تر از هرسال ورق زدهاند. هربار كه پشت اين دريچه مردي زنانگي را به رخ ات كشيد، يك جنازه پشت پنجره خانهات انداختي و مست و مغرور، فخرش را به عالم فروختي و فرياد زدي " پرتاش كردهام" . خب نگاه كن تا ببيني آنكه پرت شده است چه نسبت نزديكي با آنكه اين سوي پنجره طرد شده است، دارد. آنكه پوستش پيچ خورد لاي پنجره و پلكش ضرب گرفت و دهانش لاي انگشتانت له شد و بعد تو پز دادي كه پوزش را زدي غريبه بود يا غريزه؟ خودت را كشتي و مرگ يكي ديگر را به خيالت جشن گرفتي؟ هه...حالا بر مكاشفه آن روزهاي رفته جشن بگير و بي رودربايستي يك دل سير بخند.
مي خندم و وقتي ميخندم مي داني كه ديگر نقشهاي براي نقش زمين كردن تو و خودم ندارم. پنجره باز است از وقتي كه دانستم پاكدامني يعني مراقبتي دگرگونه از دامنام تا مبادا خون از لب و صورت مردي كه ميخواهمش بچكد روي دامن نازك زنانهام. ميبيني چه رام شدهام ؟ حالا تو وحشي باش و هيچ از بال بال زدنم نهراس. بگذار رد انگشت هايت بماند روي سينه زني كه رد انگشت هايش بر دهان مردهاي زيادي مانده است. خون هم بچكد خيالي نيست آخر همه آن مردهايي كه خون توي صورتشان ميان آن پنجره بسته جمع شده بود را من ميخواستم و اصلا دروغ گفتن ام نميآيد. ادا درآوردن ام نميآيد كه باز پز بدهم و فخرش را به عالم بفروشم و بگويم خودشان آمده بودند كنار پنجره خانه ام. نه ممكن نيست تا زني نخواهد مردي نزديك بيايد. من حتي قصه تجاوز به زنان را هم به این راحتی ها باور نمی کنم گاهی گیج می شوم كه چگونه ممكن است ناگهان زني از ميان شلوغي شهر فرسنگ ها برود تا برسد گوشهاي امن در جنگل يا چه ميدانم يك خراب شده ديگر و بعد فردا ما زار بزنيم و بگوييم كه "ضعيفه" اغفال شده است.
مدت هاست كه باور دارم عشق و تجاوز هر دو ( تا حدودی) دست خود زن است از وقتي كه دانستم "ضعيفه" این سالها حتي به گاه "نه" گفتن و دهان به چنگ گرفتن نيز دلاش در سينه جا نميشود از "قدرت" اين لذت لعنتياي كه به گاه لمس، مست ميكند. حالا بر فرض كه در آيين و مذهبت گناه نكردي، در آيين زنانگي ات چه؟ آنجا كه انگشتهاي باريكت روي لبهاي مردي به قصد ساكت كردن خواهش نارساش فرود آمد و درست همان لحظه خودت آبستن يك خواهش رسيده شدي چه؟ بر فرض كه هيچ كس هم آن را نفهميد و جمعيتي براي غرور بلندت، بلند هورا كشيد خودت چه؟ كماكان بر اين باوري كه پيروز این ميداني؟
نه حالا ديگر بازنده ميدان ميشوم، ميروم بالاي سر جنازهاي كه پشت پنجره زنانگيام پرت شده بود مي ايستم . بي هيچ هراس و حس گناهي دهان به دهان ميشوم . قبل از آنكه تمام كند، تمام نفسم را داغ و تازه مي دمم در دهاني كه حالا جان گرفتناش با ضربآهنگ سينهام سمفوني بي نظير نيمه فراموش شده زن است. همان نیمه ای که اگر در برابر تفکر غلط تمام این سالها ببازد تازه می شود برنده میدان هم آغوشی و نه "بستر " آن.
تازه زير زبانم درياچهاي راه افتاده از مزه شيرين حاشيه نشيني...به صد صدرنشيني نفروشم اش . نام ام مال شما نان اين خانه نبريد و گوشه كنار، نشان اين خانه به نامي كه نمي خواهمش لينك نكنيد و به رخ هم نكشيد هوش سرشارتان از كشف هويت زني را كه سالهاست خودش هم هويت اش را كشف نكرده است. ممنونم كه از اين پس ايميل بارانم نمي كنيد و تيربارانم نمي كنيد و مي گذاريد اينجا را ديگر با جايي براي نجات جهان اشتباه نگيريم كه من در نجات خودم هم مانده ام هنوز.
كساني كه اين ينجا را به همين نام پيوند كرده اند منت گذارده اند بي شك خرسندم به اين رسم معمول دنياي ديجيتالي و كساني كه مي خواستند نوشته هاي اين وبلاگ را جايي منتشر كنند نيز تاكنون آنقدر بزرگي داشته اند كه به زيباترين شيوه ممكن از صاحب بي نشان اين خانه ، نامي پرسش كنند و بعد اقدام. پس ديگران بي طرح هيچ پرسشي مرا از الطاف بي دريغ خود محروم كنند و بگذارند اسم و فاميل شناسنامهاي ام بماند همانجايي كه گاهي برايش هورا مي كشند و گاهي هو مي كنند.

به من چه كه اين انگشتهاي من هي بدون اجازه قد كشيدند و پاهايم هي روز به روز درازتر شدند و بعد من يكهو ديدم كه ديگر كوچك و كودك و نوجوان و حتي جوان هم نيستم. به من چه كه آن دهان نجيب و عجيبي كه حجم كوچكش سرمايه بزرگ صورت كودكيام بود يكهو گشاد و گشاد تر شد و من يكهو ديدم كه به جاي "بابا آمد" و "سارا انار دارد" هي دارم زياده گويي ميكنم و از نيامدنهاي بابا و نداريهاي سارا جيغ جيغ ميكشم.
من مي خواستم لبهايم مثل يك ماهي قرمزكوچك باشد توي حوض صورتم و همه كيفش را ببرند. آخر خوب مي دانستم كه هيچ كس با چشم بد به ماهي قرمز نگاه نميكند الي گربه سياه خانه همسايه كه تازه او هم وقتي مي ديد اين ماهي قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات بالههاي زيباي اوست، گاهي مي نشست تنگ حوض و دلش را كامل ميداد به دلبريهاي پاك صاحب آب و ديگر چنگ و دندان به رخاش نميكشيد و منتظر خلوت هم نميماند. هرچه بود همان تماشاي شفاف كنار حوض روشن بود وبس.
ولي ديدي چه بر سر كودكيهايم آمد؟ يكهو همه چيز خراب شد . دست و پايم روز به روز بزرگ تر مي شدند و خانه ما روز به روز كوچك تر. بعد كلنگ به جان خانهها افتاد و نسل حوض برافتاد و جايش تنگ بلور آمد و از همان روز كه ماهي قرمزهاي بيچاره را توي تنگ بلور انداختند، گربهها حريصتر شدند وهي همه براي دولب قرمز من چنگ و دندان تيز كردند. من ديگر بزرگ شده بودم و موهاي از شب سياهترم را توي يك روسري گل گلي قايم ميكردم و بعد گربهها هي حريص تر ميشدند و ماهيها هي ميترسيدند و هي من بيشتر موهايم را دلتنگ ميشدم و ديگر هيچ گربهاي به هيچ ماهي قرمزي رحم نكرد و ديگر هيچ كس نفهميد كه زيبايي ذات ماهي قرمز است .
از كودكي تا زن شدن راه سختي را آمدم. هزار بار سركشي كردم و هزار بار دهان باز كردم كه آي من مي خواهم لبهايم مثل همان ماهي قرمز كوچك باشد توي حوض صورتم ولي حالا از همان روزي كه زن شدم تا خود امروز، سالهاست كه اين دهان جز براي اعتراض باز نمي شود. من حتي نميخواستم به خاطر شكستن تنگ بلوري كه شده است حصاري براي گوهر ناب زيبايي جنس ما ، كسي گربه همسايه را از دروازه شهر آويزان كند اما نشد و من هربار از پشت همان شيشه، اول شرم كردم از چشمهاي هيز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهاي ز حدقه در آمدهاش بر حلقه دار. آخر هم نفهميدم كه چرا كلنگها اول افتادهاند به جان حوض و بعد به جان ماهيها و بعد گربهها .
از روزی که زن شدم دیدم که يك صفحه ديجيتالي بزرگ و يك بشقاب بزرگتر گذاشتهاند در بلنداي شهر تا اين خطوط ماهواري يك كاري كنند كه كلي ماهي قرمز دم جنبان ناز توي تلوزيون آپارتمانهايي كه جاي خانهها را گرفته، براي همه گربه هاي شهر هنرنمايي كنند به شرط آنكه يك وقت ماهيهاي خانگي با ديدن هنرنمايي مجاز ماهيهاي خارجي، هوس "چكمه" و چكامه براي زنانگي مرده خويش نكنند.
از روزي كه زن شدم تا امروز، اين ماهي قرمز توي حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شيشهاي و هي نفس تنگي ميكند.
از روزی که زن شدم....
می بینی زن چه موجود عجيبي است در قاموس طبيعت؟ به آني اشك بر دامان ميشود و به آني خرامان. در آني كه اشك بر دامان ميشود، نشان شانههاي همراه می جوید. حالا هرچقدر هم دامن اندوه وسيعتر باشد دامن او نيز از اشك، تر تر ميشود و شانههاي بيشتري را به مدد ميطلبد. يادم ميآيد در يك تحقيق قديمي آمار دختران و زنان آوار شده در كوچه پس كوچههاي شهر را كه ميخواندم، عمده آنان زنان غمگين و تنهايي بودند كه براي تقسيم درد به مرد پناه ميآوردند و بعد كم كم اين شيوهاي شد تا مردان بيشتري براي دردهاي بيشتر خود بخواهند و عاقبت در فضای مسموم جامعه، همدرديها به همخوابگيها آلوده شد و نام و نشان اين "زنان" جز با پسوند "خيابان" در ورقههاي آمار و تحقيق دانشجويان و كارشناسان امر تكرار نشد.(هميشه به مزاح تلخي ميگفتم مرز بين خوب ماندن و خياباني شدن براي يك زن خيلي باريك است خاصه اگر دردهايش بيشتر باشد.)
حال تصور كنيد اگر زن را در حجم محصور يك چهار ديوار بگذارند و اندوهي را آوار كنند در همان حجم كوچك خانهاش و هيچ شانهاي و نشانهاي هم براي همراهي كنارش نگذارند چه ميكند؟....ساده انگارانهاست اگر فكر كنيد، تنها ميگريد و اندوهش را با كسيقسمت نميكند. زن در و ديوار را با خود همراه ميكند.زن دل سنگ را هم ميلرزاند و اين همه از هنر زلال زنانگي اوست. در همان چهار ديوار ، تمام اجزاي و اشياء را با خود همصدا ميكند. با آينه ميگريد. با پنجره ميگريد، با پردهها ، پارچه ها، ديوارها و گاه اشك كلمات را هم در ميآورد.
سالهاست كه در جامعه مردسالارانه، گريه،ضعف تلقي شد و زن ضعيف نيز كجا تواند دستي به قدرت براي قدرتمداران بالا ببرد؟ براي همين زناني كه ناگزير در فضاي مردسالارانه كار ميكنند در پس صورت بزك نكرده و بيرنگ خود، زن زلالي را پنهان با خود يدك ميكشند ولي در ظاهر با صداي بلند با مردها ميخندند و گاه نيز مردانه تر از آنها صداي نخراشيده خنده را رهاي آسمان ميكنند. در این میانه ديگر هيچ كس از آنها توقع زاري و زمه هاي زنانه را ندارد. اينجاست كه آن حجم محصور ، زن را در بر ميگيرد و به گاه غم، زن ترجيح ميدهد در چهارديوار خانه بماند. با اين همه اما زنانگي ديوار بردار نيست و زن درست برعكس مرد هرگز تنها گريه نميكند.
در خانه تنها بودم. حكم همان زني كه در چهارديواري مانده بود و اندوهي سقف خانهاش را شكافت و بعد دلاش را. براي مني كه به گاه غم يادم ندادهاند كه سراغ مرد همسايه يا زن صاحبخانه بروم و زار بزنم، كلمات معشوقههاي خوبي شدند و آوار شدم بر سر كلمات و من و كلمات با هم زار زديم. از بركت دنياي مجازي من هم تنها بر ويراني يك غم نگريستم. شانههايي به همراهي آمدند و آبادم كردند.
و حالا بعد از آباد شدن کافیست داشتههایت را به صف کنی و بگذاری تمام نداشتههایت از رو بروند. چشم چراني كن در دشت تنات. خوب كه هيزي كردي، تازه دستت ميآيد كه اين دل و دست و تن ناب و ناز را همه ندارند و آناني كه نيمه و ناكارش را دارند هم بيش از تو كه سالار سلامتي بر آن ميبالند آنوقت تو پايي به بلنداي تمام گامهاي عالم داري و باز كوته قدمي مي كني؟ دستي به درازاي چيدن همه گلهاي عالم داري و آنگاه هرزه چيني ميكني؟ نگاههايي به پهناي همه پنجرههاي جهان داري و كوته نظري ميكني؟
باشد غمگين شو اما وقتي غمگين ميشوي ، هراس مكن. وقتي ديدي غم چمپاتمه مينشيند كنج خانه و خيال رفتن ندارد، باز هم هراس نكن، شاخ و بالش را هرس كن تا زياده نپيچيد به پروپايت. عين يك باغبان، دلت براي گوشه گوشه هستي كوچكت بسوزد. وقتي پير اين باغ شدي ديگر بهانه نگير و بگذار ريزترين جوانههايي كه رنگ جادوييشان، عين پوست ليز يك داروك سبز ميماند، در تن و جانت نفس تازه كند و بعد خيالت راحت كه تو بدبخت ترين زن عالم نيستي وقتي هستند زناني كه بر بستر كودكان خود بي دست و پا شدن خود را آرزو ميكنند تا در عوض يك دست يا يك چشم يا يك پاي كودكشان به آنها برگردد. قصه نميبافم. پنجره باز ميكنم به خانه همسايه به خيابان به كوچه، خوب نگاه ميكنم آنگاه كه آب دهان كودكي ناگزير خطي از خجلت و درماندگي براي مادرش در كوچه به راه انداخته و مادر را توان راست نگاه داشتن گردن بيناي كودك عليلاش نيست، به گردن صاف خودت و كودكت ببال و بگذار خطوطي از خجالت صورتت را درهم كشد و براي هميشه يادت بماند كه به گاه غمگيني "سلامت "را به "مالكيت" ترجيح دهي.
به ضيافتي خودم را مهمان كردهام. همپاي اسبها از كنار رودخانه چريدم دشت را با چشمهاي زندهام و بعد از ميان سبزيهاي تازه كرفس خريدم و به خورشت خوشمزهاي خودم را ميزبان شدم. گلهاي وحشي را هم از كنار رودخانه تا ميز خانه كشاندم تا ضيافت اين روز شيرين را تنها نباشم .من آبادي بعد از اين همه ويراني را مديون طبيعت زنانه خويشم.
با چه شعفي آمده بودم بدزدمت. چرا دزدي؟ خب آخر اختيار انتخاب كودك كه دست مادر نيست عزيز دل من! اختيارت دست مردي بود كه بد بود اما بدي نبود . نشان به آن نشان كه وقتي عاشق رفيقام شد، مثل بيشتر مردهاي ديار ما زيرآبي نرفت. نشان به آن نشان كه بي رحمي نكرد وخودش سير تا پياز قصه را گفت و نگذاشت يكهو از در برسم و ناگهان بوسه داغي ببينم و بعد داغي تا ابد به دلم بنشيند. آنقدر ساده و صادق بود كه قصه عشقش را حتي يكدفعه هم نگفت. آرام آرام گفت. توي اتوبوس زهوار درفته بين راهي نشسته بوديم و او اولين نشانه ها را گفت و بعد كم كم قصه پرغصه ماسر گرفت. به دل بد راه ندادم و گفتم من هم دوستهاي مرد، بسيار دارم. هيچ عيبي ندارد. او هي مي خواست بگويد که اين حس او اما طور دیگری است و من هي ميخواستم باورداشته باشم كه نه طور ديگري نيست و او خيالاتي ميشود.
مي داني چرا؟بزرگ كه بشوي ميفهمي نازنينام. ميفهمي كه دروغ است اگر زن و مردي بگويند هيچ كس ديگري در زندگي مشترك وسوسهشان نميكند. برای همین توي صندلي پوسيده اتوبوس تا خرخره فرو رفتم و توي دلم به صداقتاش بيش از خيانتي كه ديگران هميشه از آن نگرانند ميباليدم . برايم او غني از صداقت بود كه با صراحت از وسوسهاي سخن ميگويد كه من جرات بازگو كردناش را هرگز نداشتم و فقط ميدانستم زانوي من هم گاهی پی وسوسهای خم میشود اما می دانستم هرچقدر خم شود، باز تمام وسوسههاي شيرين عالم هم نميارزد كه يك زندگي سه نفره را برهم زنم و بروم. وسوسه ممكن است زانوي خيلي ها را بشكند اما چارچوب زندگي را نه. ولي او با دلش رو راست بود و با من نيز. زانويش که شكست، چارچوب خانه را هم شكست. سه تكه شديم. من يك سو بودم، سوي ديگر او با همسر جديدش و در روبرو تو با مادربزرگت ماندي تا سهم هردوي ما باشي.
همه چيز سخت بود. اما مگر خام بودم كه بگذارم كسي بفهمد سخت است. پس همه چيز خوب بود. تو را هم هروقت كه دلم خواست ميديدم اما فقط چند سال. بعد از آن يك اتفاق لعنتي باعث شد كه همه چيز عوض شد.
من يك جا چيزي نوشتم كه به دل پدرت و همسر جديدش خوش ننشست و شاكي شدند كه چرا مظلوم نمايي كردم واصلا چرا یک قصه مشترك را نوشتم. ولی آخر نازنینام من که جز نوشتن چیزی آرامم نمیکرد . تازه من که آنجا هیچ نشان و نامی از آنان نداده بودم. درست مثل الان و در همين خانه با این تفاوت که اینجا نام و نشانی از خود هم به جا نمی گذارم.البته آن جاي اولي كمي علني تر بود و انگار نبايد قصه ساده يك اتفاق پنهاني را جار ميزدم. ولي من نوشتم و نتيجه آن شد كه سه تيكه ما را دو تکه کردند. يعني تو از آن پس ديگر ضلع سوم مثلث ما نبودي. تو را با خودشان بردند. آخر هم نفهمیدم چرا. شدي همخانه پدر و همسر جديدش و ديگر قرار من و تو شده بود به اختيار كس ديگري كه آن كس حتي پدر تو هم نبود. همان دوست سابق من بود که تو دیگر باید مادر صدایش می کردی.
یادت هست خودم با چه اصراری یادت دادم که مادر صدایش کنی؟ آخر خل شده بودم وقتی خل شدنات را میدیدم. تمام خانه را میدویدی و از ذوق کف پاهایم را میبوسیدی و میگفتی پس تو ناراحت نیستی که بابا با کس دیگری هست و من هم او را مادر صدا کنم؟ گفتم نه. ولی از همان روز حسادت کردم. این اداهای روشنفکری به من نمیآمد. اما تا دلت بخواهد من ادا در آوردم و شکایت به دادگاه هم نبردم تا اين ادا تكميل تر شود. حتما یادت هست که میگفتی بگذار خودم بزرگتر شوم میآیم پیش تو و میشوم مال خود خودت. من هم که دلم خوش بود به این وعده تو و اصلا دلم نگرفت که نیامدی بخوابی روی آن تخت کوچک نازی که برای تو درست کرده بودم. سه سال آن تخت فقط مهمان ماهانه داشت و کم کم همان ماهی یکبار هم تو را خسته می کرد. حوصله خانه سرد و تنهای مرا نداشتی و زود دلت برای خانه گرم و شلوغ پدر تنگ میشد و زود می رفتی.
همين بار آخري كه با خودم قرار شد گذاشتم بدزدمتُ با پدرت بعد از سالها حرف زدم و انگار هنوز هم آدم بدي نيست. هنوز عاشق همسرش است و نگذاشت نق بزنم كه چرا من براي ديدن دردانهام بايد از زن ديگري اجازه ميگرفتم و تازه از من هم شاكي شد كه چرا قدر كارگري و كلفتي كردنهاي زني كه تا نيمههاي شب بالاي سرت بيدار بود را نميدانم. هرچه زور زدم نتوانستم حالياش كنم كه خب آن كلفتي كردنها حق من بوده . ميگذاشتين خودم شب بيداري مي كشيدم تا نفسام در برود و الان هم منتي نبود . تو چي ؟ تو ميفهمي كه چه مي گويم. نه؟
سهم من البته آنقدرها هم كه دارم نق ميزنم كم نبود. سهم من به دنيا آوردنات هم بود كه حكايتاش را يك روز ديگر مفصل برايت مينويسم تا بداني چه سهم بسياري است همين درد دلچسب زايش. بعد كهنهشستن و خوابيدن زير طنابهاي باريكي كه كهنههاي سفيد و براق شدهات را توي حياط باد ميداد. از پدرت بپرس. گاهي مثل ديوانهها با هم زير كهنههاي آويز شده دراز ميكشيديم و درست بالاي كهنهها و در امتداد نگاه هردوي ما يك شب سياه پر از ستاره بود كه ما مستاش مي شديم، درست وقتي كه تو مست خواب بودي. سهم شيريني بود. وبعد شير دادنت، تاتي تاتي دادنت با تنها خرگوش مريض حياط خانه بازي دادنت ، " يه شب مهتاب " را ياد دادنت ....
داشتم ميگفتم. آمده بودم كه بدزدمت. با چه شوقي شال و كلاه كردم و تا رسيدم به تو...كنارم ايستادي . تمام قد و ديدي كه تمام جيبم را خالي كردم و از هر كسي كه كنارم بود پول قرض كردم تا براي نازنيني كه جرائت نه گفتن به دل كوچكش را ندارم "پلي استيشن" بخرم. من به يك راه طولاني به تو دل بسته بودم و موسيقي راه را هم درست از همان خوانندههاي رپ امروزي كه تو دوست داري انتخاب كرده بودم ولي تو "پلي استيشن" را كه گرفتي رفتي. نماندي. التماس كردم باز هم نماندي. هيچ كسي به تو زور نگفت. هيچ كسي برايت بايد و نبايد تعيين نكرد. خودت عجله داشتي و رفتي. سرم داغ شد. نفسم داغ تر از آن. انگار از دهانم دود سياهي ميآمد و بعد صاف ميرفت توي چشمم و می سوزاند این دو دریچه سیاه توی صورتم را.جلوي همه كساني كه گفته بودم براي دزديدن تو آمدهام، سرم را انداختم پايين و از خجالت اين همه شتاب تو براي رفتن، آن شب فقط به زمين نگاه ميكردم.
وقتي با من بودي ساعت رفتنات را كه كوك ميكردي چندبار هم شماره خانه "خودت"را ميگرفتي و ميگفتي كه زود ميآيي . زود هم رفتي. يك ماه گذشت ...گفتم زنگ كه نزنم حتما و حكما خودت زنگ ميزني. آخر نميخواستم به كسي كه به قول پدرت در خانه حتي يكبار هم سراغ مادر ش را نميگيرد زنگ بزنم .زنگ نزدي نه در آن يك ماه بلكه در تمام اين سالها. حتي روزهايي كه مثل احمقها منتظر تبريك روز مادر مينشستم . آن شب خوابم را براي كه تعريف كردم؟ خواب ديده بودم كه زنگ زدي. باورم نميشد. گفته بودم که زنگ نزنم، حتما و حکما دلت بی تاب می شود و زنگ می زنی. تمام تنم لرزيد از صداي معصومانهات وقتي گفتي:
" ميخواستم ببينم برگ گارانتي پلي استيشن پيش تو جا مانده يا...."
هرچه فكر كردم ديدم ...ديدم...ماهي يكبار ديدن در تمام اين سالها خب، تو را اينگونه ساخته. من براي يك ديدار يك روزه كجا طاقت " نه" گفتن به خواستههاي ريز و درشتت را داشتم؟ تو چون امير قلعه يك روزه فرمان ميدادي، من عاشقانه گوش به امر بودم تا چشمهاي معصومت برق بزند و من بنوشمش. مادر نيمه بودن يعني اين. يعني تو هيچ وقت تنهاييها و هاي و هوارها و سر به ديوار كوبيدنهاي مرا نديدي و من شده بودم مادري كه توان خريدن همه چيز را داشت چون هيچ وقت " نه" نميگفت . پس لابد وضع اش به راه است و ملالي نيست و مادر ميتواند كماكان تنها باشد اما پدر نه. چون آنقدر سهم او براي با تو بودن زياد بود كه تو نداريها، قرض و قسطها، دلتنگيها و همه بالا و پايين زندگي او را ديدهاي و حالا اگر غمخوارش نباشي عجيب است. شتابت را خوب ميفهمم. ما تنها دلتنگي و دغدغهها و نداشتههاي كساني كه وقت بيشتري را با آنان سپري كردهايم، مي بينيم و بيقرارشان مي شويم.
ناشی گری کردم، باید از همان زمان كه چهار سال بيشتر نداشتي ميدزديدمت نه حالا که هشت سال خو کردی به خوبیهای دزدهای مهربان دیگر. دارم اراجيف ميبافم؟ هذيان ميگويم؟ راست ميگويي تو هنوز آنقدرها بزرگ نشدي و اين خزعبلات دل كوچكت را مي فشارد. باشد هيچ نميگويم. تازه وفتی اجازه دزدیدن تو را هم صادر می کنند ، بدزدمت كه چه شود كه دلت خون شود؟ يا دل من خون شود ... باشد بگو كدام بازي كامپيوتري را برايت بخرم؟ اصلا بگو ببینم تو مجموعه كامل هري پاتر را داري؟ نازنينام...من چيزيم نيست...يك كم سرما خوردهام صدايم گرفته....خوب ميشوم مادر.

اين پست اگر از حوصله شما خارج است فقط كساني بخوانند كه ....
انحنايي كه دوپاي مادر دارد، درست مثل عكس كتاب كلاس چندم ابتدايي است كه بيماريهاي عجيب و غريب را معرفي ميكرد. از پشت كه به راه رفتن اش نگاه كني ته دلت از جا كنده ميشود. اما وقتي رو بر ميگرداند قدمهاي گشاد گشادش را نمي بيني . آخر خط دهانش را هميشه تا دوطرف صورت ميكشاند و تا بناگوش مي خندد به راه رفتن خودش . به شلنگ و تختهانداختناش. به استخوان كج پاهايش . اصلا به زمين و زمان مي خندد اين مادر كه مثلا غمي نيست.
غمي نيست مادر! غمت مباد. سراغ كدام اندوه را از من مي گيري؟ دختر همان مادريام كه مي گفت من همين استخوان كج را دارم….ديگري همين را هم ندارد. من تمام اندوه عالم را هم اگر ببلعم تو كجا مي بيني شكمم بالا بيايد . اين پوست كه ميبيني به استخوان چسبيده، دلت را نلرزاند، آخر اينجا ساعتها ورزش و خروارها سبزي ناب و چه ميدانم هزار اصول و ادا و اطوار و آداب تغذيه ميطلبد تا قامت دختران شهر به باريكي و تراشيدگي قامت ناز دختر تو شود. راست ميگويم. خوشم وقتي خوشاند جمعي و ميپندارند من نيز اصول تغذيه ميدانم كه چنين زيبا شده قامت ريز زنانهام. پس بيهوده بهانه نگير وقتي همه چيز خوب است و باران نيز اين روزها من و آكسفورد را يكجا شست و گذاشت كنار تا آنقدر بهانه بي سبب نگيريم و زانوي غم به بغل ننشينيم. ميزنم بيرون مي نوشم از باران از فردا ديگر نه من از غم ميگويم نه تو نشانش را از من بگير. بگذار درسهايت را كه در هيچ كلاس درسي يادم نداده اند خوب شاگردي كنم مادر. بگذار تا بناگوش جر برود خط گوشه دهانم واز جرگه بدمستهاي اينجا اگر نيستم، همان بدمست بي پياله شهر خودم باشم كه بي باده تا صبح دلبري ميكرد و دل از آسمان ميبرد.
مادرت كه رفت پي بخت ديگري تا بيپدريات حسابي تكميل شود، من آخر نفهميدم تو چه كردي كه هزار مادر ديگر برايت دامن گشودند. حالا نميدانم خودم هم چه كردم كه يك مادر نه، به صد مادر دل دادهام و جز تو، دلم در گوشه گوشه اين جهان جا مانده است با مادري از جنس تمام مادرهاي عالم.
كي گفته زن حسود است و حسادت جزء لاينفكاش؟ تو تك تك مادرانم را دوست داشتي. با هر كدام كه حرف زدي بغض مادرانهات شكست و در دلت اما حتما كيف كردي كه تنها نيست دخترت.
روز اول كه خانه را انداختم روي شانهام، اولين مادرم زني شد در شماليترين نقطه ايتاليا. نميشناختمش اما وقتي شناختمش ديگر دير بود براي دل نبستن. او هر روز صبح مادري كرد و من هر روز صبح كودكش شدم. دهكدهاش را بامن درست عين دختر نداشتهاش زير و رو كرد تا يك رژ سرخ كوچك براي لبم و يك رژ صورتي ناز براي گونهام بخرد. مني كه با رنگهایی از این جنس غريبه بودم، تمام اتاق كوچكم در همان دهكده كوچك پر از رنگ هاي دامن مادري شده بود كه بيدريغ ميبخشيد. گذاشت روي چمنهاي حياط سبزش آنقدر غلت بزنم و از درختهاي چهار كنج حياط آنقدر بالا بروم و پرت شوم كه ديگر از نفس افتاده بيافتم روي حصير گوشه حياط . گذاشت مرد نازنيناش را " بابايي" صدا كنم و سعي اش بسيار بود تا سرش و سرم را از بحثهاي صد من يك غاز سياست درد نياورم. خانهشان پر از صداي من شد و دلم پر از نگاه آنان.
تكهاي از دلم را همانجا جا گذاشتم و رفتم فرانسه. مادر من نبود زني كه ميزبانم شد روي زيباترين تپه پاريس. مادر كلمات بود. ترانه ميخواند با كلماتي كه من برايش مينوشتم و بعد خودش خالق كلماتي شد كه من در ترانه ساختن از واژههاي اثیری او مانده بودم. شب و روز پيچيديم به پروپاي خاطرات هم و رنگهايي كه سالها از زندگي زنان سرزمین ما كوچ كردهاند همگي يك جا در چشمهاي مهتابي او خانه كرده بودند. همه را يكجا انگار بخشيد به من و بعد با يك چمدان نامرئي روانهام كرد. هنوز تكههايي از دلم را در گوشه اتاقي كه مال خود خودم بود ميبيند و خب ميداند كه چه دلتنگ همه اشياء آن خانه بهشتيام.
گيتي مادر ديگرم شد در این گیتی. كه ممپارنس اولين قرارگاهمان بود تا بر مزار رفتهگانش بنشينيم و براي ماندهگان مرثيه بخوانيم. يادت هست مادر وقتي صداي مادرانه اش را شنيدي دانستي كه از او دلنگران تر كسي نيست كه حتي براي دوچرخه پنچرو برباد رفتهام نيز بغض ميكند. ساعت ها پرواز مي كند تا فقط براي دل من بنشيند در خاكي كه خانهام را اينك همانجا برپا كردهام و من فقط بلدم برايش بخوانم و گاهي براي ديگران دل بسوزانم و بعد باهم كوچك قدمي برداريم براي دواي درد مشترك خودمان و ديگران و دلمان آرام گيرد كه مثلا مادر و دختر بي مصرفي نيستيم. دلم با او نیز در گوشه های شهر مانده هنوز.
و اما مادری دیگر که خانهاش شايد حجم وسيع خانههاي بزرگان شهر ما را ندارد اما انگار تمام بلژيك را به تو مي بخشد آنگاه كه اتاق كوچكي را بزرگوارانه نونوار ميكند و به ويراني دل وامانده ات مجال ويران تر شدن نميدهد. وقتي تب داري ناگهان خودت را در ماشين نقلي منيري ميبيني كه ماه هم به گرد مهربانياش نميرسد اينجا. غمت مباد مادر كه اين مادر هم پس از پاس كردن واحدهاي سخت فلسفه در دانشگاه لندن باز هم خوب ميداند فلسفه و راز كتلتهاي خانگي را و من هم وقتي كوله پشتيام پر از بوي گرم آذوقه ميشود، تازه ميفهمم كه انگار كتلتهاي دست ساز مادران همه جا مزه مشترك دارد كه نمك گير ميكند آدم را و ميشوي دلتنگ هميشگي مادري ديگر.
مريم را به گمانم ديگر نميشد مادر ببينم . هم سوسوي چشمهاي جوانش هم تل انبار آنهمه ورق نوشتهها و ذوق ورودش به مرحله نفسگير دكترا، خيالم را پريشان كرد كه مبادا آوارم اينجا. مادري كردن فقط به بخشيدن تنها تخت اتاق و پختن خورشت كرفس در تنها ديگ آشپزخانه او و به زور غذا در حلق اين تارك دنيا فرو كردن نبود مادر. غمت مباد كه او نيز مادري به شيوه خود بلد بود و من هم مست بوي برنج اتاقش هستم و هم مست شعرهاي ناباش آنگاه كه انگشتهايش مستانه بر صفحه كليد ضرب ميگرفت تا كودكي ن